ثمره ی عشق ما امیررضاثمره ی عشق ما امیررضا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره
مامان عاطفهمامان عاطفه، تا این لحظه: 37 سال و 11 ماه و 16 روز سن داره

نی نی ناز | نی نی ناز | نی نی ناز | نی نی ناز | نی نی ناز | وبلاگ امیر رضا رحیم زاده| نی نی ناز

گُلِ سُرخِ زِندگیه ما

  گل سرخ زندگیه ما گلم کار جدیدت بوو گفتن و....پرتاب آبِ دهنته!!!! من عاشقتم دیوونتم پسرم.بابایی بعد از ظهر لالا بود و تو هم کنارش دراز کشیده بودی.بابایی میگه دیدم یکی داره دستمو میخوره و بیدار شده دیده شمایی!!بابایی میگه قشنگ لثه هاشو احساس میکردم.....   ...
3 آذر 1392

اولین ایستادن من و بابا گفتنم:

ســـلامـ دوس جـــــوونی ها ،مــــن تــــهنـایی و بــــــدون کـــمکـــــــــ ایســــــــــتادمـ  !!! خـــودتون ببـــــینیــــــد: خووب خســـــته شدم نشســـتمــ:   میبــــینیـــد چقــــد بــــــزرگ و آقا شـــــــــــدم،چــــهار ماهـــــــه ام دیگـــــــــه،تازه کارای دیــــــگه هــمـ میکــــنم،یه نمــــونه از کارام اینـــــه که پــــــدرجــون کفـــ پاهای منــو روی کفــــ دســـــتش میــــذاره و منــــم می ایــستـــم...ایــــن کارو تقــــــریبا ســــه ماه و نیمـــــم بود انــجام میـــدادم و الان دیـــگه وارد شــدم و خیلــــــی خوشــــــم میاد. کار دیگـــــم اینه که میگـــــــم "بابا".مامانــی داشـــــت ف...
1 آذر 1392

تولدم و واکسن شما

سلام پسر خوشگل و خوشخندم. 29آبان تولدم بود و شبِ 29سه نفری رفتیم شام بیرون و چقد یاد گذشته کردیم،یعنی پارسال......خیلی خوش گذشت و شما هم اصلا اذیت نکردی تازه برامون میخندیدی و آواز هم سر داده بودی.ههه بلند بلند برا خودت حرف میزدی!!! اینم عکس شما پسرم:  گذاشته بودیمت تو کریرت ،اخه هر وقت شام میرفتیم بیرون هم شما خیلی اذیت بودی هم ما!ماهم تصمیم گرفتیم از کریرت استفاده کنیم. و فرداش یعنی29آبان هم شام مهمون داشتیم...دوستامون بودن.شام هم رفتیم بیرون.شما خیلی اذیت شدی گلم،اخه صبحش واکسن زده بودیم و شما کلی گریه کردی و لب به می می هم نمیزدی...منم فقط دو سه قاشق شام خوردم.البته بابایی شما رو نگه داشت و می...
1 آذر 1392

چهار ماهگیت مبارک خوشگلم

  سلام عشق من.سلام کودک چهار ماهه ی من. چهارمین ماه زندگیت کنار ما مبارک باشه عمرم. چهار ماهه که تو خانواده ی دو نفره ی مارو سه نفره کردی،عزیزم زندگیمونو شیرین تر از قبل کردی...  قد شکلات مامان در این ماه:68       وزن شکلات مامان:7900 ماشالله داری زود بزرگ و آقا میشی. امروز تو رو  بردم برای واکسن بهداشت،البته واکسن نزدن و فردا باید برم،دکتر بهداشت گفت ماشالله قد و وزنت عالیه،پرسیدم برای روروئک گفتن دیگه نذار .کودکو به هیچ وجه نباید تو روروئک گذاشت و روروئکت جمع میشه عزیزم. دیشب خیلی خسته بودی و نمیدونم چت شده بود همش گریه میکردی و تا ساعت 4صبح فقط جیغ...
28 آبان 1392

لُپشی لُپشی

سلام جیجلیه من. ببخشید عکس جدید ندارم برات بذارم.هنو برا گوشیم رم نخریدم. یه کارِ جدید دیگه که انجام میدی اینه،تو روروئکت میذاریمت و دور کمرت رو میبندیم تا اذیت نشی و شما هم با روروئکت راه میری،دورت بگردم عشقم.تند تند راه رفتی و محکم روروئک(که ما بهش میگیم ماشین)رو کوبوندی به آینه شمعدون. باهات دالی دالی بازی میکنیم و کلی کیف میکنی،جیغ میزنی و میخندی. دست مارو میگیری و میبری تو دهنت،و میکشی رو لثه هات. منو بابایی   لُپشی لُپشیت  میکنیم و چه حالی میده.لُپشی لُپشی یه اصطلاح من درآوردی از بابایی و منه!!!!توجهت به اطراف خیلی بیشتر شده،به کوچک ترین صدا واکنش نشون میدی. میذارمت رو تشکت و تو هم با خودت بازی میکن...
25 آبان 1392

تاسوعای سال 1392

ناز دردونه دلم خواست بیام وبلاگت و بازم برات بنویسم. میدونی هرچی بیام وبلاگت و بنویسم کمه...اصلا حرفام تمومی نداره...خیلی از حرفا و احساساتمو هنو بیان نکردم. میدونی من دیوانه وار عاشقتم همش دوس دارم به چهره ی ماهت خیره بشم...وای امیررضا همین دیروز بود که خدا تو رو تو روز تولدم بهم هدیه داد.همین دیروز بود که توی دلم شروع کردی به رشد کردن و منو مـــادر کردی... ممنونم ازت. فرشته ی زندگیم .....ممنونم که اومدی. حالا همون دیروزی که میگم نزدیک شده...29آبان.......... یادش بخیر روزای مثه رویا...تکونای ناز...بهشتیه من. حالا تو اومدی و داری ثانیه به ثانیه منو عاشق تر میکنی...هرروز که میگذره یه شیرین کاری به شیرینکاری هات اضافه میشه...واقع...
22 آبان 1392

علی اصغرِ ما...

سلام امیررضای مامان. عکسا داغه داغه....بپا نسوزی امروز با بابا محمود رفتیم بازار. آخه بابایی تاسوعای هر سال نذر داره.امسال هم به خاطر شما کوچولو ،وقتی تو دلم بودی بابایی نذر کرد تاسوعا ببعی جلوی دسته قربونی کنه.جلوی دسته ،ما و عمو جونی ها همه باهم سه تا ببعی قربونی میکنیم فردا انشالله خودتم هستی و حتما عکساشو میذارم.خرما و کیک هم گرفتیم و الان باید تو دیس بچینم برای فردا. عزیزم اصلا دلم نبود که فردا تو با لباسای همیشه گیت باشی.برا همین به بابایی گفتم بریم برا امیررضا لباسِ علی اصغر بخرم.هر جا رفتم پیدا نکردم خیلی ناناحت بودم ...تا اینکه بابایی گفت بریم یه سر امام زاده من اسفند برا فردا ...
21 آبان 1392

پسملیه خوش خنده ی من

سلام نفسیه 3 ماه و 25 روز و 4 ساعت و 12 دقیقه و 31 ثانیه  من   الان که دارم تایپ میکنم شما به شکم رو تشک دراز کشیدی و در حال  تلاش هستی.الهی فدات بشم من. لبم تب خال زده و نمیتونم ببوسمت!! دارم هلاک میشم ،مثه یه تشنه ای که کنار یه چشمه نشسته باشه و نتونه از اون اب بخوره.خیلی سخته. . . . وقتی باهات حرف میزنم سریع میخندی و مثه اونایی که خجالت میکشن سرتو میدی پایین،شیطون بلا خلاجت میکشی؟؟من فداای خلاجتات. این تنها عکسیه که تو گوشیم مونده بود ،همه تو رم بود که سوخت این از شانسم تو حافظه ی گوشیم بوده.از بیرون اومده بودیم و داشتم لباساتو از تنت در میاوردم که الکی ...
19 آبان 1392